+ رکسا نا(چهارشنبه 22 خرداد 1387 ساعت 1:14 عصر )
دلبر بیا کز رخ پروانه وار تو
شمعم نگشته موم ِ دلم آب می شود
وز انفجار تب آلودِ بوسه ات
ماهم به تاب می خورد و مهتاب می شود
87ی.م
» یاسر»» نظرات دیگران ( نظر)
+ . . .(یکشنبه 12 خرداد 1387 ساعت 10:55 صبح )
من خسته بودم از عشق
عاشق به من رسیدی...
من با که گویم این راز
چون دل نبسته ای تو !
ی.م
» یاسر»» نظرات دیگران ( نظر)
+ دلی که در کار نبود(پنجشنبه 26 اردیبهشت 1387 ساعت 4:2 عصر )
گمگشت مرا دلی که در کار نبود
ارقام برای نقض آمار نبود
من گم شده ام به انطباق ِ منطق
هر خط ّ تقارنی که بُردار نبود
یک بار ، هزار بار " الله صمد "
تکرار برای رفع انکار نبود
معبود بنای ِ بود و نابود نداشت
مضروب به ضرب ِ چوب ِ پندار نبود
گم گشت مرا سری که بر دار نشد
خون گشت مرا دلی که در کار نبود!
ی.م 87
ادامه مطلب برای آنان که می فهمند و آنان که فکر می کنند میفهمند! ادامه مطلب...
» یاسر»» نظرات دیگران ( نظر)
من از استوای زمین
من از یک کارگر ساده نیازمندیم را
(کدام خر است که توی نخ خودش نرفته باشد)
این اصطلاحات امروزی دست و پا گیر ، گیر نمیاید
من به یک متر حشیش می اندیشم
و فکر می کنم تمام این سال ها در انتظار گودو به دستشویی نرفته ام
البته از شما معذرت می خواهم که بی پرده وارد شما شده ایم
من قبلا خودم را در ریل راه آهن دیده بودم
(قهوه خانه ، قهوه ای نیست)اصلا نحو هم ندارد
و عده ای پهلوان دور هم جمع شده اند تا یک عبارت خاص را اجرا کنند
و عبارت این است
...
این حرفها در گوش ما پنبه کرده ایم و خیال فردا شدن ندارد
(این اسم دولتی را از وسط صفحه بردارید)
آقا از شما بعید است با خودتان بازی کنید
با این دک و پوز شما یا اسب هستید یا انترناسیونالیسم
(خر ما از بچگی توی سر پدرش می زد)
در پایان علی سطوتی را نه بار می بوسم
با اجازه ی بزرگتر ها مرا از وسط نصف کنید
مجید یگانه .

.
» یاسر»» نظرات دیگران ( نظر)
+ عشق ...(شنبه 31 فروردین 1387 ساعت 11:57 صبح )
پرسش: منظور شما از عشق چیست؟
کریشنامورتی: می خواهیم از روی ادراک بدانیم که چه چیزی عشق نیست؛ زیرا به دلیل ناشناخته بودن عشق، ما باید از راه طرد شناخته ها به آن دست یابیم. ناشناخته را نمی توان با ذهنی که مملو از شناخته ها است شناخت. آن چه ما می خواهیم انجام دهیم این است که ارزش های شناخته شده ها را دریابیم، به آن ها به طور دقیق نگاه کنیم و وقتی که پاک و صادقانه و بدون محکوم سازی به آن ها نگاه کردیم، آن وقت ذهن از شناخته ها آزاد می شود؛ آنگاه به ماهیت عشق پی می بریم. بنابراین، باید با عشق به گونه ای منفی نزدیک شد؛ نه مثبت.
غالب مردم چه نظری درباره عشق دارند؟ وقتی می گوییم کسی را دوست داریم، منظور ما چیست؟ منظورمان این است که ما مالک آن شخص هستیم. از این مالکیت، حسادت برمی خیزد؛ زیرا اگر او را ازدست بدهیم، احساس تهی بودن و گمشدگی می کنم؛ ازاین رو، به این مالکیت، شکل قانونی می دهم؛ او را (زن یا مرد) به تصرف خود درمی آورم. از تصرف و مالکیت این فرد، حسادت، ترس و تعارض های بی شماری برمی خیزد. به طور حتم، این گونه مالکیت، عشق نیست؛ شما چه فکر می کنید؟
شکی نیست که عشق، احساسات نیست.احساساتی بودن یا عاطفی بودن، عشق نام ندارد؛ زیرا این حالات، احساساتی بیش نیستند. یک شخص مذهبی که به خاطر مسیح یا کریشنا، به خاطر مرشدش یا شخص دیگری گریه و زاری راه می اندازد، آدمی صرفاً احساساتی و عاطفی است. او تسلیم احساساتی می شود که فرآیندی از اندیشه است و اندیشه، عشق نیست. اندیشه، حاصل احساسات است؛ بنابراین، شخصی که احساساتی و عاطفی است، احتمالاً عشق را نخواهد شناخت. احساساتی و عاطفی بودن صرفاً شکلی از گسترش خود است. لبریز از عاطفه بودن، عشق نیست؛ زیرا وقتی به احساسات شخص احساساتی پاسخ ندهید، وقتی برای احساساتش مفری نباشد، چه بسا که همین شخص، ظالم هم ازآب دربیاید. آدم عاطفی را می توان تحریک کرد و به جنگ و قتل عام واداشت. در وجود آدمی که دارای احساسات است و برای اعتقاداتش، اشک می ریزد، یقین داشته باشید که عشق جایی ندارد.
آیا بخشیدن، عشق است؟ در بخشش چه چیزی نهفته است؟ شما به من توهین می کنید و من از این کار نفرت دارم و آن را از یاد نمی برم؛ آن وقت یا از راه اجبار و یا از راه پشیمانی می گویم: «شما را می بخشم» که معنایش این است که باز هم من، شخصیت اصلی بوده، اهمیت خود را دارم و این من هستم که شخص دیگری را می بخشم. تا زمانی که نگرش بخشندگی وجود دارد، من دارای اهمیت ام؛ نه آن کس که تصور می شود به من توهینی کرده باشد. پس در انباشتن و آنگاه دورریختن نفرت که به آن بخشندگی می گوییم، عشق وجود ندارد. آن کس که عشق می ورزد، بی شک با دشمنی بیگانه است و دربرابر تمامی امور، بی اعتنا است. غمخواری، بخشندگی، ارتباط میان مالکیت، حسادت و ترس؛ هیچ یک از این ها عشق نیست. تمامی این امور به ذهن مربوط می شوند. تا وقتی که ذهن حکم است، عشق معنایی ندارد و حکمیت او، صرفاً مالکیت به شکل های دیگر است. ذهن فقط می تواند عشق را به فساد بکشاند و توانایی آن که عشق و زیبایی بیافریند، ندارد. شما می توانید درباره عشق شعر بگویید؛ ولی شعر عشق نیست. (وبلاگ بی پرده با مطلبی با عنوان "انسان های بزرگ" به روز شد)
وقتی احترام واقعی نباشد، وقتی به دیگری احترام نگذارید- چه این دیگری خدمت کارتان باشد و چه دوست تان- بی شک عشق وجود ندارد. آیا متوجه شده اید که در نظر خدمت کاران تان و در نظر کسانی که به اصطلاح «زیر»دستان شما هستند، قابل احترام، دوست داشتنی و بخشنده نیستید؟ به بالادستان خود، به کارفرما، میلیونرها، کسانی که خانه و عنوان های بزرگ دارند و کسی که می تواند مقام بهتر یا شغل بهتری به شما بدهد و شما می توانید چیزی از او بگیرید، احترام می گذارید؛ ولی به زیردستان خود لگد می زنید و برای آن ها زبان خاصی دارید. بنابراین، عشق و احترام وجود ندارد یا در جایی که شفقت، دلسوزی و بخشندگی وجود ندارد، عشق وجود ندارد و چون بسیاری از ما در این حالت هستیم، وجودمان از عشق خالی است. ما نه محترم، نه شفیق و نه بخشنده ایم. ما به دنبال دارایی هستیم، از احساسات و عواطف لبریزایم، احساسات و عواطفی که به هر طریق می توان آن ها را کشاند: برای کشتن، برای قتل عام یا برای متحد شدن برای یک قصد و نیت احمقانه و جاهلانه. دراین صورت، چطور عشق می تواند وجود داشته باشد؟ زمانی عشق را خواهید شناخت که تمامی این مطالب متوقف شوند و به پایان برسند؛ وقتی شما مالک چیزی نباشید، وقتی صرفاً در سپرسپردگی خود برای چیزی، احساسات به خرج ندهید. سرسپردگی این چنین، نوعی التماس است؛ نوعی جست وجو برای یافتن چیزی به شکل دیگر است. آن کس که طلب می کند، از عشق خبر ندارد. از آن جا که ازطریق سرسپردگی نیایش که شما را احساساتی و عاطفی می کند به دنبال هدف و نتیجه هستید، به طور طبیعی عشق وجود ندارد؛ بی شک هروقت احترام نباشد، عشق نیست. ممکن است بگویید احترام قایل اید؛ ولی این احترام برای بالادست است، احترام برای خواستن چیزی است، احترام از ترس است. اگر احساس احترام در وجوتان می بود، نسبت به زیردست و بالادست، هردو احترام آمیز رفتار می کردید؛ حال که این احساس را ندارید، پس عشق هم ندارید. به راستی چه بسیار کم اند آن ها که با گذشت و بخشنده اند! شما وقتی بخشنده اید که پاداش آن را دریافت دارید؛ وقتی شفیق هستید که تلافی آن را ببینید؛ وقتی این ها ازمیان بروند، وقتی این چیزها ذهن شما را اشغال نکنند و وقتی که محتویات ذهن، قلب شما را پرنکنند، آن وقت عشق پا به میدان می گذارد و تنها چیزی که می تواند دیوانگی و جنون فعلی دنیا را متحول کند، عشق است؛ نه نظام ها و نظریات، چه نظریه های چپی و چه راستی. شما وقتی به شکل واقعی عشق می ورزید که به فکر دارایی نبوده و حسادت و آزمندی نداشته باشید و به دیگران احترام بگذارید، شفیق و مهربان بوده، به همسر، فرزندان، همسایه و خدمت کاران بخت برگشته تان توجه داشته باشید.
عشق چیزی نیست که بتوان فکرش را کرد؛ عشق پروردنی و یا تمرین کردنی نیست. تمرین عشق، تمرین برادری بازهم در محدود ذهن است. ازاین رو، عشق نام ندارد. وقتی که تمامی این ها متوقف شود و وقتی عشق به وجود آید، آن وقت خواهید دانست که عشق ورزیدن یعنی چه. بنابراین، عشق چیزی نیست که کمیت داشته باشد؛ عشق یک چیز کیفی است. ما نمی گوییم: «من همه دنیا را دوست دارم»؛ بلکه وقتی بدانید چطور یکی را دوست داشته باشید، می دانید که چطور همه را دوست داشته باشید. از آن جا که راه دوست داشتن یک نفر را نمی دانیم، عشق ما نسبت به انسانیت جعلی است. وقتی کسی عشق می ورزد، یکی و بسیار وجود ندارد: فقط عشق وجود دارد. تنها درصورت بودن عشق، تمامی مشکلات ما حل خواهد شد و آن وقت است که شور و شوق و خوشحالی اش را خواهیم یافت.
» یاسر»» نظرات دیگران ( نظر)
+ این دل من(یکشنبه 30 دی 1386 ساعت 9:56 صبح )
غم اومد آشتی کنه دلمو شکوندو رفت
دل اومد که نشکنه غما رو سوزوندو رفت
شب اومد که روز بشه روزو سر دووندو رفت
روز اومد که سر نشه شبو سرشکوندو رفت
من اومد که ما بشه من بی ما شدو رفت
نمی خواست تنها بشه ولی تنها شدو رفت
تن من دوست نداره تن تنهایی بشه
واسه تنگ زندگی طرح یه ماهی بشه
گل من دوست نداره تو قفس جون بگیره
تویِ یه باغ قشنگ بویِ زندون بگیره
دل من دریاییه دل من رؤیاییه
دل من ، دل نمیشه دل من هرجاییه...
غم بارون نداره این دل من
لب خندون نداره این دل من
بویِ زندون نداره این دل من
رنگِ آروم نداره این دل من
دیگه حاشا نمیشه
میگیره وا نمیشه
آخ دیگه ، ول نمیشه
دل دیگه ، دل نمیشه ... این دلِ من ...
دیگه ویرون نمیشه این دل من
سختو آسون نمیشه این دل من
واسه تیک تیک
دیگه تیک تاک نداره
تویِ مارپیچ
غم زیک زاک نداره
این دل من...
خس و خاشاک نداره
این دل من...
آخ دیگه، ول نمیشه
دل دیگه،دل نمیشه
این دلِ من!
ی.م86

» یاسر»» نظرات دیگران ( نظر)

دیوونه کیه ؟
عاقل کیه ؟
جونور کامل کیه ؟
واسطه نیار به عزتت خمارم 
حوصله هیچ کسی رو ندارم
کفر نمی گم سئوال دارم
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم میشه چیکارم
می چرخم و می چرخونم سیّارم
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم بستمش !
"راه" دیدم نرفته بود "رفتمش "
"جوانه" نشکفته را "رستمش "
"ویروس" که بود حالیش نبود "هستمش"
جواب زنده بودنم مرگ نیود ! جون شما بود ؟
مردن من مردن یک برگ نبود ! تو رو خدا بود
اون همه افسانه رو افسون ولش !!
این دل پر خون ولش !
دلهره گم کردن " گدار" مارون ولش !
تماشای پرنده ها بالای " کارون" ولش؟
خیابونا ، سوت زدنا ، شپ شپ بارون ولش
دیوونه کیه ؟
عاقل کیه ؟
حسین پناهی
ادامه مطلب...
» یاسر»» نظرات دیگران ( نظر)
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
مانیم که پاجای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
ای راز
ای رمز
ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین ...
حسین پناهی
ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتیم
چونکه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است
حسین پناهی
و رسالت من این خواهد بود تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
حسین پناهی

» یاسر»» نظرات دیگران ( نظر)
» یاسر»» نظرات دیگران ( نظر)
+ بدون شرح(شنبه 29 دی 1386 ساعت 1:0 عصر )

شب تار بود و سرد
از نیمه چون گذشت
شب مانده بود و ...درد
شب مانده بود و اشک
شب مانده بود و مرد !
تنها میان خواب
رویای ماهتاب
بسیار گفته بود ...با مرد از پساب !
آنک شکسته مرد
باور نکرد و رفت
وز گور سرد خود ، چون شب گذشت و رفت...
...به وقت خواب
رویای دخترک
بیتاب می گذشت...
تب گرچه مانده بود
از تاب می گذشت...
فریاد می شکست
در بغض راه راه
وز شرم گفته ها
می سوخت هر صدا
بسیار روز و شب
او دلسپرده بود
هر لحظه لحظه را
با عشق زنده بود...
اینک ولی دگر
بی هیچ کینه ای
با هر تلنگری
او دلشکسته بود
آن یک شکسته مرد
از عشق خسته بود !
آن شب به فصل سرد
پاییز می گذشت
چون برگ ریز ریز
سر ریز می گذشت
همچون طلسم شب
جادوی خنده ها
با هر سه نقطه ، ... عشق !
لبریز می گذشت ...
شاید که دست عشق
هم سازمن نبود
شاید که پای عشق
...همراه من نبود
شاید از ابتدا
این اشتباه بود!
هر لحظه انتظار...
هر لحظه التماس...
شاید...گناه بود !
شاید ولی ، خدااااااااااااااااااااااااااااااا
انصاف این نبود...
اینک شکسته مرد
رویای دخترک...
با هر خیالِ عشق !
افسانه ای سرود...
چون شمع را نیافت
پروانه را سرود !...
آواز خواند و رفت...
در خواب ماند و رفت...
در خواب شاید از
تقدیر بگذرد...
زین دیو بگذرد...
ی.م 86

ادامه مطلب...
» یاسر»» نظرات دیگران ( نظر)
+ رها(شنبه 29 دی 1386 ساعت 2:45 صبح )
بند بگشا
هرچه باداباد ... باداباد ...
بغض جاری ، بغض ...
یک فریاد!
می شود پر می شود خالی ، نفس بر باد
شرمت باد !؟
دم ز غم آزاد...ای فریاد...ای فریاد...
بند،بگشا
قافیه،آهنگ،وزن آزاد...
هرچه باداباد...
ی.م1384
ادامه مطلب...
» یاسر»» نظرات دیگران ( نظر)